X
تبلیغات
دست نوشته های تنهایی

دست نوشته های تنهایی
دلنوشته های تنهایی 
آخرين مطالب
زن ققنوس است


آتش می گیرد


               خاکستر می شود


و از خاکستر او دوباره زن متولد می شود


         زن قداست دارد


برای با او بودن باید مرد بود نه نر...................


[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 14:54 ] [ نازگل ]

اثري ماندگار از فريدون مشيري

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه كه بودم


در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم


پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن


آب، آیینة عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، كه دلت با دگران است


تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن


با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم


سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم



نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد


چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم


باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم


اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت


اشك در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم


نگسستم، نرمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم



نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!


شعر كــوچـــه


كــوچـــه

سروده "هما میرافشار

"

(پاسخی به اثر فریدون مشیری)

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم


تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟


بی من از کوچه گذر کردی و رفتی


بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم


تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی ...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی


چون در خانه ببستم


دگر از پا نشستم


گوئیا زلزله آمد


گوئیا خانه فروریخت سر من


بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی


بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی


تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی


چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ] [ 10:38 ] [ نازگل ]
تو رو دوست دارم

                         

                        لبالب...................



[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 1:0 ] [ نازگل ]
باران برای من تکراری نمی شود...........

هروقت بیاید

دوستش دارم....

و تو

بارانی..........
[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 15:5 ] [ نازگل ]
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت .


 نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان.


 هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که

احساسش می کنند ، هست.


استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 13:2 ] [ نازگل ]
   تا خدا بنده نواز است

 

                                       به خلقم چه نیاز

           می کشم ناز یکی

 

                 تا به همه ناز کنم.............

 

 

                                                            تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.bahar22.com       خدمات وبلاگ نويسان جوان

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 23:52 ] [ نازگل ]
 

 

خوبه که  اینجا دنبال یه صفحه سفید میگردی که خودت سیاهش کنی باعث خوشحالیه منه.

الیبته متوجه منظورت نشدم ولی مهم نیست دنیا ۲ روزه

 

 

[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 23:38 ] [ نازگل ]
دوباره سیب بچین حوا ، من خسته ام

 

                                  بگذار از اینجا هم بیرونمان

کنند..................

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 22:45 ] [ نازگل ]
تو به من خنديدي و نمي دانستي


من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم


باغبان از پي من تند دويد


سيب را دست تو ديد


غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز،


سالهاست كه در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

          حمید مصدق

[ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 9:44 ] [ نازگل ]
 

 

 

 

 چشمی هست که هر  لحظه ما را نظاره میکند و گوشی  که مدام ما را

 

میشنود.........

 

 و من چقدر گناهکارم که می دانمو خود را به ندانستن می زنم.

 

 

خدایا نمی گویم که دستم را بگیر

 

عمریست گرفته ای

 

                                مبادا رها کنی...................................

[ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ 22:48 ] [ نازگل ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قلبم شکسته است سالهاست ...............
امکانات وب